محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2259

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شنيده بودند و برفتند . ميخواستم پيش وى روم و تعرض كنم اما خاموش ماندم . ناگهان شنيدم كه يكى ميگفت : « مصريان آمدند و اينك در سويدا هستند » گفتم : « راست ميگويى » گفت : « بله » گويد : عثمان كس به طلب من فرستاد . معلوم شد خبر به او نيز رسيده بود . در - اين وقت مصريان در ذى خشب فرود آمده بودند . به من گفت : « اى ابو عبد الرحمان اين قوم باز آمده‌اند چه بايد كرد ؟ » گفتم : « به خدا نمىدانم ، اما ميدانم كه براى كار خير نيامده‌اند » گفت : « برو و آنها را باز گردان » گويد : گفتم : « نه به خدا چنين نميكنم » گفت : « چرا ؟ » گفتم : « براى آنكه در مقابل آنها تعهد كرده‌ام از كارهايى دست بدارى كه از هيچ يك دست بر نداشته اى » گفت : « يارى از خدا ميجويم » گويد : من برون آمدم . مصريان بيامدند و در بازارها جا گرفتند و عثمان را محاصره كردند . گويد : عبد الرحمان بن عديس با سودان بن حمران و دو يار ديگرش پيش من آمدند و گفتند : « اى ابو عبد الله يادت هست كه با ما سخن كردى و بازمان فرستادى و پنداشتى كه رفيق ما از كارهاى ناخوشايند دست بر ميدارد » گفتم : « آرى » گويد : آنها صفحهء كوچكى را در آوردند . يك لولهء سربى نيز بود ، ميگفتند : يك شتر از شتران زكات را ديديم كه غلام عثمان بر آن بود و بار او را بگرفتيم و بكاويديم و اين مكتوب را در آن يافتيم . مكتوب چنين بود :